پیچیده در حصار محکمی از
کوه
واکسیژن ناب....
وسـپیدارهایش
به موازات هم بالا می روند
تا خورشید
ودر حافظه اش
مردانی
ساده
عمیق
وباشکوه مردانی از عهد سومر...
تا امروز
جیرنده ی من
هنوز هم خویش گاو آهن را
بر تنش احساس می کند
و گندمزاران سبز وطلایی را
به خاطر می آورد
و یونجه زاران معطر سبز فام را
و بادهایی که آمده اند....
و وزیده اند....
و های های
گریسته اند
و هوی هوی
خندیدهاند....
به تمامی کوههای استوارش سوگند
که جیرنده
رستخیز روح من است
که با بادهایش
به این سو و آنسو می رود
روح من
آسمــــــــــــــــان
آبــــــــی آبــــــــــــی بی لکش را
دوست دارم
بوی پدر بزرگم را
صدای مهربانش را
بوی نان داغ مادر بزرگ را
دست های پینه بسته شان را
گاو های حناییشان را
دوست دارم دوست دارم
لباسهای باوقار بانوانش را
ونگاه مهربان
مردانش را
وکودکانی از جنس
کوه
شبها
در آسمان جیرنده ی من
ستاره ها آواز می خوانند
جیرحیرک ها ترانه می سرایند
وروباه های کوچک
آواز های شبانه سر میدهند
وصبح.............
خورشید
بر ستیغ قله هایش بوسه میزند
وشاپرگ ها دیوار خانه ی پدر بزرگم را
پولک دوزی می کنند
یادم می آید
سیل آمده بود!
ومن..............
هاج و واج...............
از پشت پنجره ی بزرگ خانه ی پدر بزرگم
آن را تماشا میکردم
گمان کنم آن سیل
کودکی مرا هم با خودش برد
ودر بارش شکوفه های
زردآلوی باغ پدر بزرگم
گم شدم
نه!نه!
آن سیل نبود.........
آن روز مهیب بود که همه چیز را با خود برد
کودکی ام را!
خانه ی پدر بزرگم را!
چشمه ی پرآب خانه ی مان را
لیلای مهربانم را
معصومه را!
همه وهمه را
آن روز مهیب
که زمین از ترس
خداوند...
به خودش لرزید.....
17 مهر 88 - مهتاب ابوذر جیرنده